|
دل من ســــــــــلام به همه بروبچه های باحال چت روم پچ پچ
| ||
|
تولدت مبارک،خوش اومدی ستاره اگرچه ازراه دورهیچ فایده ای نداره شمعهاروروشن کن وبه جام دوتاروفوت کن نمیشه پیشت باشم فقط برام سکوت کن تواین روزطلایی نگوکمی غم داری بدون که دیوونه ای به نام (…) جون داری تولدت مبارک ---> hani.HB
برچسبها: ادامه مطلب [ 20 ارديبهشت 1391 ] [ 04:36 ] [ hani.HB ]
[ 19 ارديبهشت 1391 ] [ 22:34 ] [ hani.HB ]
[ 19 ارديبهشت 1391 ] [ 22:27 ] [ hani.HB ]
[ 19 ارديبهشت 1391 ] [ 22:19 ] [ hani.HB ]
[ 19 ارديبهشت 1391 ] [ 22:15 ] [ hani.HB ]
[ 19 ارديبهشت 1391 ] [ 22:12 ] [ hani.HB ]
درد دل با دل. . . چرا دنیا پر از حادثه های وارونست؟؟؟ عاشق کسی میشی که عاشقی نمیدونه !!! من به دنبال تو و تو به دنبال کس دیگه . . . هیچ کدوم از ما دو تا به اون یکی راست نمیگه. . . من واسه چشمای نازنین تو یه دیوونم, من دوست دارم. . . من دوست دارم ولی علتشو نمیدونم. . . حالا که میخوای بری. . . حالا که میخوای بری بذار نگاهت بکنم چون یه بار دیگه میخوام این دلو ساکت بکنم!!! یه چیزی فقط بذار. . . یه چیزی فقط بذار روز تولدت هدیمو بیارم بدم دست خودت. . . ادما فکر میکنن که شاعرا خیلی غم دارن, کاش فقط این بود اونا خیلی کسارو کم دارن. . . عاشق کسی میشن که عاشقاش فراوونه, بین انتخاب عشقش عمریه که حیرونه. . . اونی که دوست داری چرا تورو دوست نداره؟؟؟ شایدم دوست داره ولی به روش نمیاره. . . ![]() هی دل من غصه نخور میگذره ....
برچسبها: [ 20 آذر 1390 ] [ 03:52 ] [ hani.HB ]
![]() ![]() یکی بود یکی نبود یک مرد بود که تنها بود یک زن بود که او هم تنها بود زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود خدا غم آنها رو میدید و غمگین بود خدا گفت: شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید مرد سرش را پایین آورد مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید زن به آب رودخانه نگاه میکرد، مرد را دید خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید مرد دستهایش را بالای سر زن گفت تا خیس نشود زن خندید خدا به مرد گفت: به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید مرد زیر باران خیس شده بود زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت مرد خندید خدا به زن گفت: به دستهای تو همه زیبائیها را می بخشم تا خانه ای که او می سازد، زیبا کنی مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم کرد، آنها خوشحال بودند آنها خوشحال بودند خدا خوشحال بود یک روز، زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد. دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند اما پرنده نیامد،،،پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند. مرد او را دید کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند خدا خندید و زمین سبز شد خدا گفت: از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد فرشته ها شاخه ی گلی به دست مرد دادند مرد گل را به دست زن داد و زن آن را در خاک کاشت خاک خوشبو شد پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد زن اشکهای کودک را می دید و غمگین بود فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره ی جانش به او بنوشاند مرد زن را دید که می خندد، کودکش را دید که شیر می نوشد به زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت خدا شوق مرد را دید و خندید وقتی خدا خندید پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست خدا گفت: با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی را بیاموزد راست بگویید تا راستگو باشد گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت زمین پر شد از گلهای رنگارنگ ولابلای گلها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم میدویدند خدا همه چیز و همه جا را می دید می دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است، تا خیس نشود زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی می کارد دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و پرنده های که... خدا خوشحال بود چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود ![]()
برچسبها: [ 20 آذر 1390 ] [ 03:37 ] [ hani.HB ]
|
||
| [ ترجمه به ثامن بلاگ : نیک آنلاین ] [ Weblog Themes By : GreenSkin.ir ] | ||